خیر؛ افراد دیگری هم ادعای مهدویت کردند، همچون :
ابو محمد عبیدالله مهدی : در نیمه دوم قرن سوم هجری آغازدعوت نمود و پس از سعی بسیار، به کمک یارانش در سال 297 ه.ق به حکومت رسید و خود را مهدی فاطمه خواند.
أ. محمد بن عبدالله بن تومرت : در نیمه اول قرن ششم هجری در آفریقا قیام نمود و مریدانش به الموحدین مشهور شدند. او خود را رسما مهدی موعود نامید و کتاب
تنقیح الموطاء را در اصطلاح و تکمیل کتاب الموطاء مالکی بن انس نگاشت.
ب. * میرزا غلام احمد قادیانی: از اهالی قادیان ( بخشی از ایالات پنجاب ) که به سال 1250 ه.ق به دنیا آمد. از اصول اساسی این مهدی قلابی، یکی اطاعت کامل از حکومت انگلیس و منع مبارزه و جهاد مردم هند(؟!) برای آزادی و استقلال بود. او پا را از این حیطه فراتر نهاد و خود را مسیح موعود نیز نامید.
لازم به ذکر است، که ابو محمد عبیدالله مهدی و محمد بن عبدالله بن تومرت قبل از سید باب مدعی مهدویت شدند و هنوز هم با فارادی مواجه می شویم که از گوشه و کنار دنیا ندای مهدویت سر می دهند و خویش را مهدی موعود می نامند.
بهائیان بر عکس آنچه که میرزا علی محمد شیرازی ادعا می کند ، اعتقاد به درس خواندگی وی دارند که بر عکس اعتقادی است که مسلمانان نسبت به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سایر پیامبران الهی دارند یعنی همان امیًت.
به طور مثال در کتاب اسرار الآثار مواردی ازایشان نقل کردند که میرزا، سید کاظم رشتی را معلم خود خوانده است که در صفحه 35 جلد اول این کتاب به این گونه ذکر شده است : «ثم جاء خبر فوت جلیل و العالم الخلیل معلمی رحمة الله علیه من هنالک »
سپس خبر فوت معلم بزرگوار و عالم من رسید.
که طبق فرموده جناب فاضل مازندرانی مبلغ شهیر بهایی منظور از درس نا خواندگی میرزا علی محمد باب این است که ایشان به جای اینکه درس خواندن را از مراحل آغازین شروع کنند و به مراحل معارف عالیه برسند وارونه درس خوانده اند.
پیش از بیان این موضوع بهتر است در مورد جایگاه رفیعی که بهاییت برای این دو شخصیت قائل است سخن به میان آوریم :
جناب ميرزا حسين على نيز در صفحه 210 اقتدارات، شيخ احمد را به نام شيخ اجل و افضل، پشتوانه و ظَهرِ اسلام و قبلهی مسلمانان و چراغ علم بين عالميان مىخواند و نيز اين عبارت از اوست كه: « بعد از خاتم انبياء و ائمه طاهرين دو نفس واصل به حق و به طراز آگاهى مزيّن، مرحوم شيخ و سيّد عليهما بهاء الله الأبهى...»
شيخ احمد در شرح الزيارة ذيل جمله «و تولّيتُ آخِرَكم بما تولّيتُ به اَوَّلَكم» عباراتى دارد كه خلاصهی ترجمهاش اين است: «حقّ مطلب همان است كه روايات فريقين (شيعه و سنى) بر آن دلالت دارد و اهل بيت و شيعيانشان بر آن اجماع كردهاند و آن اين است كه: امام دوازدهم حضرت محمدبن الحسن العسكرى عجّل اللّه تعالى فرجه مىباشد و آن بزرگوار تا هنگام خروجش زندهاست خواه زمان غيبتش كوتاه يا دراز باشد.»
همچنین سيّد كاظم در صفحه 289 شرح القصيدة مىنويسد: «هركس دوست دارد كه در قيامت خدا را ملاقات كند در حالى كهایمانش كامل و اسلامش نيكو باشد پس بايستى حجّة بن الحسن را مولاى خودش بداند» (اين عبارات ترجمه كلمات سيد است)
عباس افندي به گاه مرگ، فرزند پسر نداشت. وي با نوشتن الواح وصاياي خود، براي رهبري و رياست بهائيان قرار تازهاي نهاد و سلسلهی ولايت امرالله را تأسيس نمود.
بنا بر مضامين الواح وصايا « ولي امر ها» يكي پس از ديگري خواهند آمد و هر يك بايستي جانشين خود را تعيين نمايد و ايشان مبين آثار بهائي و مرجع مطاع همگاني و رئيس دائمي مجلس بيت العدل هستند.[1]
بر اساس همين نوشته، اولين ولي امر، نوهی دختري سركار آقا، جناب شوقي افندي ميباشد و پس از او سلسلهی اولياء امر در نسل او و فرزند ذكور و بكر او خواهد بود.[2]
متاسفانه سلسله اولیا پس از جناب شوقی افندی ادامه پیدا نکرد، زیرا بر خلاف پيشبيني و پيشگويي جناب عباس افندي، شوقي عقيم بود و فرزندي نداشت و حتي جانشيني هم معين ننمود و در نتيجه، پس از مرگش کشمکش شديدي ميان بهائيان به وجود آمد.
بهاییان پس از شوقی به چند گروه تقسیم گشتند:
(از جملة دلائل اينکه به نص الواح وصايا، رئيس دائمي و عضو ممتاز بيت العدل، بايد ولي امرالله باشد و بيت العدل، بدون ولي امر صلاحيت رهبري ندارد و ... )
و يکي از ايادي مشهور به نام چارلز ميسن ريمي را جانشين شوقي و ولي ثاني امر خواندند. و به او گرویدند.
وي جمشيد معاني (ملقب به سماء الله) نام داشت و عين همان دستاويزهايي که بهائيان براي اثبات عقائد خود دارند وي نيز براي خود فراهم کرده بود. و گروهی به او گرویدند.
و اينک ريميها و سمائيها در کشورهاي هند و پاکستان و ايران و اندونزي و آمريکا فراواناند.
[1] مجلسی با شرکت 9 نفر که به انتخاب سه درجه برگزیده میشوند و مسؤلیت قانونگذاری در بهائیت به عهدهی آنهاست.
[2] الواح وصایا چاپ مصر صفحهی 11 تا 16 و نیز: نظر اجمالی به دیانت بهایی صفحهی 66 تا 68
[3] کارگزاران و خادمان پیشوایان بهائی، به ایادی امر الله ملقباند.
سید کاظم رشتی(1259-1205 هجری قمری)، لایق ترین شاگرد شیخ احمد احسائی بود.شیخ احمد احسائی در هنگام عزیمت به مکه، او را به عنوان جانشین انتخاب کرد و زمام امور شیخیان را به او سپرد.
پس از در گذشت شیخ، مریدانش به پیشوایی سید گردن نهادند.
سید کاظم رشتی همانند شیخ احمد، آشنایی سطحی با علوم متداوله و نیز غیر متداوله زمان خود داشت و به هر پرسشی پاسخی می داد. و در پی درستی آن نبود و به دنبال هر گفته ای آن را از معارف و اسرار و رموز ناگفتنی الهی و متکی به قرآن کریم و احادیث به شمار می آورد تا راه هر گونه اعتراضی را ببندد. برای نمونه در کتاب مجموعۀ الرسائل در رساله ی هیأت می نویسد:
(( علت برودت و رطوبت زمین ماه است! و جزر و مدّ دریاها به سبب اوست. شنیده ام در مغرب زمین شیشه ای ساخته اند که چون آن را مقابل ماه بگیرند پر از آب می شود!))
و یا آن جا که در صفحات 214 تا 236 کتاب شرح القصیده راجع به کلمه قبّه (گنبد) سخن پراکنی می کند؛ قبه ای را به ارتفاع هفده فرسنگ از دود می پندارد و قبه ای را از مس و مسکن طوایف جنّ به شمار می آورد و از قبّه ای هم به نام گورستان اهل عالم یاد می کند و قبه ای را هم یکتا و هم متعدد بیان می کند و قبه ای را ... و در آخر می نویسد:
((هشیار باش و حواست را به من متوجه نما که این مطالب را کسی جز صاحبان خرد و اندیشه درک نمی کنند و من بسیاری از رموز عجیبه و غریبه را پنهان می کنم؛ زیرا برای شنیدن آن کسی را نمی یابم و در دلم مطالب زیادی است که هرگاه سینه ام از آن تنگی می کند، زمین را با دست هایم حفر می کنم و اسرار دلم را به زمین می گویم.))
هر محقق منصفی که این اسرار و رموز پوشیده ی سید رشتی و آن معارف غیبی، شیخ احمد احسائیرا به دقت بررسی نماید، به یقین تصدیق خواهد کرد که این دو نه فقط از نظر مرتبه علمی درجه کمی داشته اند، بلکه در تعقل و تفکر نیز، کوتاه آمده اند و یا این که مریدان را احمق یافته یافته و هر چه خواسته اند، بافته اند .
به سال 1259 سید رشتی وفات یافت و چون جانشینی بر نگزیده بود، پس از وی بعضی شاگردانش چون حاج کریم خان کرمانی1 و میرزا شفیع تبریزی2 و میرزا طاهر حکاک اصفهانی3 و میرزا علی محمد شیرازی خود را جانشین او خواندند.
1امروزه عموم شیخیان پیروان اویند. مرکزشان کرمان و رهبرشان یکی از نوادگان حاج محمد کریم خان ملقب به سرکار آقا می باشد.
2در آذربایجان نفوذی داشت، لیکن به فاصله ی کمی از مرگ سید رشتی او نیز در گذشت.
3وی به اسلامبول رفت و در آنجن مریدانی یافت و سرانجام کارش به دعوی مهدویت کشید و با زهر کشته شد.
خیر؛ افراد دیگری هم ادعای مهدویت کردند، همچون :
ابو محمد عبیدالله مهدی : در نیمه دوم قرن سوم هجری آغازدعوت نمود و پس از سعی بسیار، به کمک یارانش در سال 297 ه.ق به حکومت رسید و خود را مهدی فاطمه خواند.
أ. محمد بن عبدالله بن تومرت : در نیمه اول قرن ششم هجری در آفریقا قیام نمود و مریدانش به الموحدین مشهور شدند. او خود را رسما مهدی موعود نامید و کتاب
تنقیح الموطاء را در اصطلاح و تکمیل کتاب الموطاء مالکی بن انس نگاشت.
ب. * میرزا غلام احمد قادیانی: از اهالی قادیان ( بخشی از ایالات پنجاب ) که به سال 1250 ه.ق به دنیا آمد. از اصول اساسی این مهدی قلابی، یکی اطاعت کامل از حکومت انگلیس و منع مبارزه و جهاد مردم هند(؟!) برای آزادی و استقلال بود. او پا را از این حیطه فراتر نهاد و خود را مسیح موعود نیز نامید.
لازم به ذکر است، که ابو محمد عبیدالله مهدی و محمد بن عبدالله بن تومرت قبل از سید باب مدعی مهدویت شدند و هنوز هم با فارادی مواجه می شویم که از گوشه و کنار دنیا ندای مهدویت سر می دهند و خویش را مهدی موعود می نامند.
ادامه مطلببهائیان بر عکس آنچه که میرزا علی محمد شیرازی ادعا می کند ، اعتقاد به درس خواندگی وی دارند که بر عکس اعتقادی است که مسلمانان نسبت به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سایر پیامبران الهی دارند یعنی همان امیًت.
به طور مثال در کتاب اسرار الآثار مواردی ازایشان نقل کردند که میرزا، سید کاظم رشتی را معلم خود خوانده است که در صفحه 35 جلد اول این کتاب به این گونه ذکر شده است : «ثم جاء خبر فوت جلیل و العالم الخلیل معلمی رحمة الله علیه من هنالک »
سپس خبر فوت معلم بزرگوار و عالم من رسید.
که طبق فرموده جناب فاضل مازندرانی مبلغ شهیر بهایی منظور از درس نا خواندگی میرزا علی محمد باب این است که ایشان به جای اینکه درس خواندن را از مراحل آغازین شروع کنند و به مراحل معارف عالیه برسند وارونه درس خوانده اند.
ادامه مطلبعباس افندي به گاه مرگ، فرزند پسر نداشت. وي با نوشتن الواح وصاياي خود، براي رهبري و رياست بهائيان قرار تازهاي نهاد و سلسلهی ولايت امرالله را تأسيس نمود.
بنا بر مضامين الواح وصايا « ولي امر ها» يكي پس از ديگري خواهند آمد و هر يك بايستي جانشين خود را تعيين نمايد و ايشان مبين آثار بهائي و مرجع مطاع همگاني و رئيس دائمي مجلس بيت العدل هستند.[1]
بر اساس همين نوشته، اولين ولي امر، نوهی دختري سركار آقا، جناب شوقي افندي ميباشد و پس از او سلسلهی اولياء امر در نسل او و فرزند ذكور و بكر او خواهد بود.[2]
متاسفانه سلسله اولیا پس از جناب شوقی افندی ادامه پیدا نکرد، زیرا بر خلاف پيشبيني و پيشگويي جناب عباس افندي، شوقي عقيم بود و فرزندي نداشت و حتي جانشيني هم معين ننمود و در نتيجه، پس از مرگش کشمکش شديدي ميان بهائيان به وجود آمد.
بهاییان پس از شوقی به چند گروه تقسیم گشتند:
(از جملة دلائل اينکه به نص الواح وصايا، رئيس دائمي و عضو ممتاز بيت العدل، بايد ولي امرالله باشد و بيت العدل، بدون ولي امر صلاحيت رهبري ندارد و ... )
و يکي از ايادي مشهور به نام چارلز ميسن ريمي را جانشين شوقي و ولي ثاني امر خواندند. و به او گرویدند.
وي جمشيد معاني (ملقب به سماء الله) نام داشت و عين همان دستاويزهايي که بهائيان براي اثبات عقائد خود دارند وي نيز براي خود فراهم کرده بود. و گروهی به او گرویدند.
و اينک ريميها و سمائيها در کشورهاي هند و پاکستان و ايران و اندونزي و آمريکا فراواناند.
[1] مجلسی با شرکت 9 نفر که به انتخاب سه درجه برگزیده میشوند و مسؤلیت قانونگذاری در بهائیت به عهدهی آنهاست.
[2] الواح وصایا چاپ مصر صفحهی 11 تا 16 و نیز: نظر اجمالی به دیانت بهایی صفحهی 66 تا 68
[3] کارگزاران و خادمان پیشوایان بهائی، به ایادی امر الله ملقباند.
ادامه مطلبپیش از بیان این موضوع بهتر است در مورد جایگاه رفیعی که بهاییت برای این دو شخصیت قائل است سخن به میان آوریم :
جناب ميرزا حسين على نيز در صفحه 210 اقتدارات، شيخ احمد را به نام شيخ اجل و افضل، پشتوانه و ظَهرِ اسلام و قبلهی مسلمانان و چراغ علم بين عالميان مىخواند و نيز اين عبارت از اوست كه: « بعد از خاتم انبياء و ائمه طاهرين دو نفس واصل به حق و به طراز آگاهى مزيّن، مرحوم شيخ و سيّد عليهما بهاء الله الأبهى...»
شيخ احمد در شرح الزيارة ذيل جمله «و تولّيتُ آخِرَكم بما تولّيتُ به اَوَّلَكم» عباراتى دارد كه خلاصهی ترجمهاش اين است: «حقّ مطلب همان است كه روايات فريقين (شيعه و سنى) بر آن دلالت دارد و اهل بيت و شيعيانشان بر آن اجماع كردهاند و آن اين است كه: امام دوازدهم حضرت محمدبن الحسن العسكرى عجّل اللّه تعالى فرجه مىباشد و آن بزرگوار تا هنگام خروجش زندهاست خواه زمان غيبتش كوتاه يا دراز باشد.»
همچنین سيّد كاظم در صفحه 289 شرح القصيدة مىنويسد: «هركس دوست دارد كه در قيامت خدا را ملاقات كند در حالى كهایمانش كامل و اسلامش نيكو باشد پس بايستى حجّة بن الحسن را مولاى خودش بداند» (اين عبارات ترجمه كلمات سيد است)
ادامه مطلبسید کاظم رشتی(1259-1205 هجری قمری)، لایق ترین شاگرد شیخ احمد احسائی بود.شیخ احمد احسائی در هنگام عزیمت به مکه، او را به عنوان جانشین انتخاب کرد و زمام امور شیخیان را به او سپرد.
پس از در گذشت شیخ، مریدانش به پیشوایی سید گردن نهادند.
سید کاظم رشتی همانند شیخ احمد، آشنایی سطحی با علوم متداوله و نیز غیر متداوله زمان خود داشت و به هر پرسشی پاسخی می داد. و در پی درستی آن نبود و به دنبال هر گفته ای آن را از معارف و اسرار و رموز ناگفتنی الهی و متکی به قرآن کریم و احادیث به شمار می آورد تا راه هر گونه اعتراضی را ببندد. برای نمونه در کتاب مجموعۀ الرسائل در رساله ی هیأت می نویسد:
(( علت برودت و رطوبت زمین ماه است! و جزر و مدّ دریاها به سبب اوست. شنیده ام در مغرب زمین شیشه ای ساخته اند که چون آن را مقابل ماه بگیرند پر از آب می شود!))
و یا آن جا که در صفحات 214 تا 236 کتاب شرح القصیده راجع به کلمه قبّه (گنبد) سخن پراکنی می کند؛ قبه ای را به ارتفاع هفده فرسنگ از دود می پندارد و قبه ای را از مس و مسکن طوایف جنّ به شمار می آورد و از قبّه ای هم به نام گورستان اهل عالم یاد می کند و قبه ای را هم یکتا و هم متعدد بیان می کند و قبه ای را ... و در آخر می نویسد:
((هشیار باش و حواست را به من متوجه نما که این مطالب را کسی جز صاحبان خرد و اندیشه درک نمی کنند و من بسیاری از رموز عجیبه و غریبه را پنهان می کنم؛ زیرا برای شنیدن آن کسی را نمی یابم و در دلم مطالب زیادی است که هرگاه سینه ام از آن تنگی می کند، زمین را با دست هایم حفر می کنم و اسرار دلم را به زمین می گویم.))
هر محقق منصفی که این اسرار و رموز پوشیده ی سید رشتی و آن معارف غیبی، شیخ احمد احسائیرا به دقت بررسی نماید، به یقین تصدیق خواهد کرد که این دو نه فقط از نظر مرتبه علمی درجه کمی داشته اند، بلکه در تعقل و تفکر نیز، کوتاه آمده اند و یا این که مریدان را احمق یافته یافته و هر چه خواسته اند، بافته اند .
به سال 1259 سید رشتی وفات یافت و چون جانشینی بر نگزیده بود، پس از وی بعضی شاگردانش چون حاج کریم خان کرمانی1 و میرزا شفیع تبریزی2 و میرزا طاهر حکاک اصفهانی3 و میرزا علی محمد شیرازی خود را جانشین او خواندند.
1امروزه عموم شیخیان پیروان اویند. مرکزشان کرمان و رهبرشان یکی از نوادگان حاج محمد کریم خان ملقب به سرکار آقا می باشد.
2در آذربایجان نفوذی داشت، لیکن به فاصله ی کمی از مرگ سید رشتی او نیز در گذشت.
3وی به اسلامبول رفت و در آنجن مریدانی یافت و سرانجام کارش به دعوی مهدویت کشید و با زهر کشته شد.
ادامه مطلبشوقي افندي پسر ميرزا هادي افنان و دختر زادهی عباس به شمار ميرفت و در ايام حيات جدش در دانشگاه آمريكايي بيروت و آكسفورد لندن به مطالعه و تحصيل پرداخت. پس از مرگ عبدالبهاء، شوقي با حمایت و ياري و پشت کار مادرش به رياست بهاییان رسيد. اما گروهي او را نپذيرفتند. زیرا توقع داشتند که محمد علی افندی جانشین برادر شود و جدايي ديگري میان بهاییان حادث شد. برخي از مبلغين و بزرگان بهائيت همچون عبدالحسين آيتي (آواره) و فيضالله صبحي (كاتب عبدالبهاء) و ميرزا حسن نيكو و ... از عقائد بهائي به دامان پاك اسلام برگشتند و چون شوقي آنان را به باد فحش و بدگويي گرفت، آنها هم با نوشتن كتابهايي چون كشف الحيل و خاطرات صبحي و فلسفهی نيكو، سوابق زشت و ناپسند ايام صباوت و شباب شوقي را منتشر نمودند. و آنچه را حضورا دیده بودند، برملا کردند.
جناب شوقی به تقلید از اروپائیان، بهاییت را به صورت تشکیلات حزبی درآورد و محافل متنخب محلی را تاسیس نمود. تا اینکه حکومت یهودی اسرائیل در فلسطین روی کار آمد. شوقی این کشور غاصب را به نام «ارض اقدس» و «مشرق الاذکار» خواند. بدین ترتیب از نعمت و توجه و حمایت های بی دریغ یهودیان هم برخوردار شد.
سرانجام جناب شوقی در لندن به مرض آنفلانزا مبتلا گشت. و در همانجا به خاک سپرده شد.
ادامه مطلبشیخ احمد احسائی متولد احساءِ از شیخ نشین های خلیج فارس بود که ابتدا در احساءِ و سپس در مراکز علمی عراق مانند کربلا به تحصیل دانش های متداول و نیز غیر متداول عصر خود پرداخت.
او نسبت به ائمه ی شیعه اظهار و علاقه زیادی می کرد و درباره آن ها گفتگو داشت.وی همچنین به ریاضت های دشوار و مصرف ادویه حارّه توجه تامی می نمود و این سنت پس از او در اخلافش نیز به یادگار ماند.شیخ احمد به گاه سخن، آیاتی از قرآن، احادیثی از معصومان، اشعاری از شاعران و گفتاری از فیلسوفان و عارفان را با نکاتی از جفر و حروف و طلسمات و کیمیا در می آمیخت و بدین سبب در پیرامون خود از هر دسته مردم با هر نوع مشرب و سلیقه، گروهی را گرد می آورد.
از آن جا که مردم زمان شیخ از جنگ های بدفرجام ایران و روس، آسیب و زیان بسیار دیده بودند. روح پژمرده و روان افسرده ی ایشان، گفتگو درباره ی منجی دادگستر و قائم منتقم اسلام را پسند می کرد و به این سبب بسیاری از اوقات، سخنان شیخ در پیرامون همین موعود بود و ضمن این گفتار، اظهار نزدیکی و ارادت زیادی با وی مینمود و و این خود، مریدان و خواستاران بیشتری را به سوی شیخ جلب می کرد.
شیخ احمد خود را عالم به هر گونه دانش و فنی وانمود می کرد. بنابر این پرسش های گوناگونی از او می شد که وی از روی سلیقه، پاسخی درهم و برهم به آنها می داد و از گفتن نمیدانم بیزار بود. این از اشتباهات بزرگ او به شمار می آید
.نکته ی مهم آن که شیخ همواره در پایان گفتارش آن ها را از اسرار و رموز و معارف الهی جا می زد تا راه هر گونه ایرادی را ببندد.بد نیست نمونه ای از این گونه پاسخ ها را از رساله ی رشتیه (کتاب جوامع الکلم)، شاهد آوریم: ((در اقلیم هشتم عالمی است به نام هورقلیا که در این عالم دو شهر به نام های عالم هورقلیا که در این عالم دو شهر به نام های جابلقا و جابلسا در مشرق و مغرب دیده می شود..چهار نهر در این عالم جاری است که به حوضی میریزند. برای شنیدن صدای ریزش آب ها در حوض، باید با دو انگشت خود گوش هایت را محکم بگیری تا صداهای خارجی به گوش تو نرسد. آنگاه صدای مخصوصی خواهی شنید که همان صدای ریزش آب هاست(!)مردم این دو شهر به زبان های گوناگونی سخن می گویند و چون در آسمان ها به هم می رسند، با هم گفتگو می کنند و اگر نیمه های شب در مکان خلوت و بدون سر و صدایی بایستی و گوش فرا دهی وزّ وزّی می شنوی که همان طنین گفتگوی مردمان جابلقا و جابلسا است.))
شیخ احمد در رساله رشتیه(جوامع الکلم) حضرت حجت را ساکن همین عالم هورقلیا و سرزمین جابلقا و جابلسا می داند، در حالی که عموم دانشمندان شیعه حضرتش را در روی زمین و میان مردم باور دارند.
با دقت در این موارد و صدها مورد دیگر، نادرستی پاسخ های بی سر و ته شیخ و درجه دانش او را به خوبی ادراک می کنیم. زیرا این گفتار ها مأخذ عقلی و مدرک صحیح نقلی و شاهد تجربی ندارد و لذا نزد دانایان و خردمندان، بی ارزش تلقی می گردد.
شیخ احمد در اواخر عمر سفری به ایران نمود و در همین سفر بود که وی در قزوین با یکی از علمای تراز اول شیعه یعنی ملا محمد تقی قزوینی ( شهید ثالث) بر خورد کرد و میان ایشان گفتگو ها شد و بلاخره به تکفیر شیخ احمد از طرف شهید انجامید. از آن هنگام آرای خاص شیخیه در میان شیعیان به عنوان عقاید افراطی و انحرافی شناخته شد و شیخ احسایی سر افکنده و مغموم از ایران به عراق رفت و از آنجا به عزم حج راهی مکه شد. اما چون به مدینه رسید، فوت کرد و در بقیع مدینه دفن گردید.
ادامه مطلبسید کاظم علاوه بر تردستی های شیخ احمد، شیوه نوینی در مرید پروری داشت، بدین گونه که چون شیخ از دنیا رفته بود و در دسترس نبود تا در بوته ی آزمایش نهاده شود، سید کاظم [تا آنجا که می توانست] برای شیخ مقامات علمی و روحانی قائل می شد و سپس چون مردم شیخ را در جایگاه رفیعی باور می کردند، خود را شاگرد یگانه و وارث و بهره مند از دانش و دین جویی های شیخ قلم داد می کرد.
او در رساله ی دلیل المتحرین، شیخ احسایی را دانا به تواریخ و سیر و آگاه از حوادث شگفت جهان، در قرون گذشته و عالم به طلسمات و عجائب مخلوقات و غرائب و مصنوعات و استاد فن در کیمیا و سیمیا و هیمیا و ریمیا و صاحب نظر در پزشکی و آشنا و ماهر به فنون دوزندگی و بافندگی و درودگری و فلز کاری و مسگری و زرگری و روش استخراج معادن و کانی ها و ... وانمود می کند و سپس برای این که از او نپرسند که شیخ این همه معلومات را از کجا و نزد کدام استاد و در کدام زمان آموخته ، می نویسد:
(( شیخ احمد علوم را از منبع و معدنش [که ائمه طاهرین باشند] تحصیل نموده است! ))
او همچنین شیخ را مظهر اسم آسمانی حضرت محمد (احمد) و جلوه گاه آن نام مبارک معرفی می کرد(صفحه 297 کتاب شرح القصیده)و بلاخره او را همان قریه ظاهره و رابط بین امام و مردم به شمار می آورد(صفحه 87 رساله ی شرح آیۀ الکرسی)
ادامه مطلبگويند در شب بعثت باب (پنجم جمادي الاولي سال 1260) ميرزا حسينعلي از زن نخست خود موسوم به نوابه فرزندي آورد که نامش را عباس گذارد و بعدها القاب «آقا» و «سركار آقا» و «ابن الله» و «ابن البهاء»[1]نيز گرفت.
عباس افندي از پدر زيركتر، محافظهكارتر و داناتر بود. او خود را فردي عادي و بنده و غلام بهاء (عبدالبهاء) ميخواند تا از او برهان و حجتي نخواهند و در عوض هر چه ميتوانست مقام باب و بهاء را بالا ميبرد. وی بر خلاف پدر، پايبند به يك حكومت و يک ولي نعمت نبود. به طور مثال:
در اوایل كه هنوز دولت روس تزاري برقرار بود، در سايهی عنايت آن حكومت استعمارگر ميزيست و مريدانش در عشقآباد روسيه منزلتي داشتند.
در سفر امريكا عبدالبهاء در ميان جمعي سوداگران تيز دندان امريكايي به وطنفروشي پرداخت و چنين بانگ برداشت:
«از براي تجارت و منفعت ملت امريكا، مملكتي بهتر از ايران نه! چه كه مملكت ايران مواد ثروتش همه در زير خاك پنهان است)[2] » تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.
به سال 1340 ه.ق (1300 ه.ش) اجل عباس افندي فرا رسيد. وی را در حیفا، كنار قبر باب دفن نمودند.
بد نيست يادآور شويم كه در تشييع جنازهی او نمايندگان دولت انگليس مانند هربرت ساموئل حضور يافتند[3] و از طرف آن دولت به بازماندگان وی تسلیت داده شد.
[1] قرن بدیع جلد سوم صفحهی 19 و 82 و کواکب دریه جلد دوم صفحهی 13 و 14 ومکاتیب جلد دوم صفحهی 319 و رحیق مختوم صفحهی 768
[2] خطابات مبارکه صفحهی 32
[3] قرن بدیع جلد سوم صفحهی 327
ادامه مطلبدر سال های تلخ استعمار پیر، مردم به دنبال مهدی موعود می گشتند تا با پیوستن به او، به مقابله با ظلم و جور ستمگران بپردازند.
مردم رنجوده خاطر ، هنگامی که ندای قائمیت مدعیان را شنیدند به امید اینکه با ملحق شدن به آنها در فراگیری عدل و داد در جامعه، نقش سازنده ای ایفا کنند، به این مدعیان دروغین می پیوستند.از جمله این مدعیان می توان به غلام احمد قادیانی و میرزا علی محمد باب شیرازی اشاره نمود.
قرار بود تا پس از درگذشت بهاء الله ابتدا عباس و سپس محمد علي زمامدار امور بهائيان باشند، لكن پس از مرگ پدر ميان فرزندان جدايي افتاد و محمدعلي افندي با دو برادر ديگرش و نیز دو تن از زنان ميرزا حسينعلي، خواهرانش و پسرعموها بر عبدالبهاء شوريدند.
با اينكه در لوح عهدي [وصیت نامه میرزاحسینعلی] سفارش شده بود كه اختلاف و نزاع میانشان بوجود نیاید و احترام و دوستي اغصان و بستگان ديگر مراعات شود و ناسزا و افترا موقوف گردد، اما با این حال چون دو دستگي بالا گرفت، عباس افندي غصن اكبر را ناقض اكبر و مريدانش را ناقضين خواند و پيروان خود را ثابتين نام نهاد.
برای اطلاع بیشتر از جزئیات دعوا دو برادر به مدارک زیر مراجعه شود:
( رحیق مختوم ص 87 و ص25 تا 28 ) و (مکاتیب ج اول ص 271 و ص442 و ص443 )
ادامه مطلبصبح ازل مدعی بود، که بر اساس آثار باب، جانشین وی می باشد و برادرش هوس ریاست دارد و می خواهد جای او را بگیرد. زیرا در چنین فاصله کمی شریعتی منسوخ نمی شود و هنوز وعده های کتاب بیان عملی نشده است تا مظهر بعد ظاهر شود.
بدین سبب میان دو برادر و مریدانشان اختلاف افتاد. و آن ها شروع به جنگ و دعوا نمودند. در این میان هر کدام از برادر ها می کوشید تا به شکلی آبروی برادر دیگر را بریزد. و به همین جهت اسرار ناگفته ای فاش شد.
که به اختصار به بعضی از آن ها می پردازیم.
بهاء در این موضوع گفته است: «مسلم است لا زال به اکل و شرب و تصرف در ابکار و نساء ناس مشغول بوده و اعمالی که والله خجالت می کشم از ذکرش، مرتکب.» ( کتاب بدیع ص 312 )
در زمان ولیعهدی ناصرالدین شاه (شعبان 1264) به دنبال برخاستن سر و صدای بدشت، برای آنکه کاوش و پی جویی بیشتری در عقائد باب گردد، او را از چهریق به تبریز احضار کردند. در نخستین روزهای ورود به تبریز، میرزا علی محمد برای یکی از بابیان به نام شیخ علی ترشیزی (ملقب به عظیم) دعوی قائمیت کرد و این نخستین باری بود که وی دم از مهدویت می زد (صفحه 317 تلخیص تاریخ نبیل).
میرزا علی محمد در مجلسی که با حضور ولیعهد و چند تن از ندیمانش و برخی از علمای دربار تبریز برگزار شد، احضار گردید و مورد بازجویی قرار گرفت. کتاب کشف الغطاءِ در صفحات 201 تا 204 متن نامه ی ولیعهد را به محمد شاه، که حاوی وقایع جلسه ی مزبور است آورده و ما بخش هایی از آن را عیناً بازگو می کنیم:
قربان خاک پای مبارکت شوم ... اول حاج ملا محمود پرسید که مسموع می شود که تو می گویی من نائب امام هستم و بابم و بعضی کلمات گفته ای که دلیل بر امام بودن بلکه پیغمبری توست. گفت: بلی حبیب من، قبله ی من، نائب امام هستم و باب امام هستم و آن چه گفته ام و شنیده ای راست است. اطاعت من بر شما لازم است ...
به خدا قسم کسی که از صدر اسلام تا کنون انتظار او را می کشید، من ام. آن که چهل هزار علما منکر او خواهند شد، من ام. پرسیدند: این حدیث در کدام کتاب است که چهل هزار عالم منکر خواهند شد؟ گفت: اگر چهل هزار نباشد، چهار هزار که هست ... بعد از او پرسیدند، که از معجزات و کرامات چه داری؟ گفت: اعجاز من این است که از برای عصای خود آیه نازل می کنم و شروع کرد به خواندن این فقره: «بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ سُبحانَ اللهِ القُدّوسِ السُّبُّوحِ اَّلذی خَلَقَ السَّمواتَ وَ الأرضَ کَما خَلَقَ هذِهِ العَصا آیَهً مِن آیاتِهِ». اعراب کلمات را به قاعده ی نحو غلط خواند، تاءِ سموات را به فتح خواند، گفتند مکسور بخوان ، آن گاه الأرض را مکسور خواند. امیر اصلان خان عرض کرد: اگر این قبیل فقرات از جمله آیات باشد، من هم می توانم تلفیق کرد و عرض کرد: «الحَمدُ للهِ اَّلذی خَلَقَ العَصا کَما خَلَقَ الصَّباحَ وَ المَساءَ» باب بسیار خجل شد ...
بعد از آن مسائلی چند از فقه و سایر علوم پرسیدند. جواب گفتن نتوانست ... چون مجلس گفتگو تمام شد، جناب شیخ الاسلام را احضار کرده، باب را چوب مضبوط زده، تنبیه معقول نمود. و باب توبه و استغفار و انابه نمود و التزام به مهر سپرد که دیگر این غلط ها نکند ... امر امر همایونی است. انتهی.
پس دیدیم که باب بعد از گذشتن یک هفته از دعوی مهدویتش، به سبب تنبیه جزئی که از او به عمل آمد (به نوشته ی صفحه 324 نبیل فقط 11 ضربه چوب به کف پای وی زده شد) دست از کلیه ی دعاوی شست و این جا بود که علمای تبریز وی را نا بخرد و پریشان احوال دانستند و فتوی به قتل او ندادند و میرزا علی محمد دوباره به چهریق بازگردانده شد.
ادامه مطلبداستان توبه نامه باب، از آن ماجرا های بسیار مهم است، که بهاییان تلاش می کنند تا به هر صورتی منکر آن بشوند. و یا اینکه آن را دروغ جلوه بدهند. اما خوش بختانه یا شور بختانه، گزارش مجلس و متن توبه نامه باب در صفحات 204 و 205 کتاب «کشف الغطاء» که به دستور عبد البهاء و توسط بزرگترین مبلغ بهایی به نام «میرزا ابولفضل گلپایگانی» نوشته شده است، آمده و این توبه ننگی است که با هیچ نیرنگی پاک نمی شود.
گلپایگانی متن توبه نامه باب و پاسخ علما به او را این چنین نقل می کند:
«چون در این عریضه انابه و استغفار کردن باب و التزام پا به مهر سپردن آن حضرت مذکور است، مناسب چنین به نظر می آید که صورت دست خط مبارک را نیز محض تکمیل فایده در این مقام مندرج سازیم و ... به دقت نظر اولی الأبصار واگذاریم.
صورت دست خط حضرت نقطه اولی به ناصر الدین شاه در اوقات ولیعهدی او در تبریز...
فداک روحی ... أشهد الله و من عنده که این بنده ضعیف را مطلق علمی نیست که خلاف رضای خداوند عالم و اهل ولایت او باشد؛ اگر چه به نفسه وجودم ذنب صرف است ... و اگر کلماتی که خلاف رضای او بوده از قلم جاری شده، غرضم عصیان نبوده و در هر حال مستغفر و تائب ام حضرت او را. و این بنده را مطلق علمی نیست که منوط به ادعایی باشد؛ استغفر االه ربی و أتوب الیه من ان ینسب الی امر. و بعضی مناجات و کلمات که از لسان جاری شده دلیل بر هیچ امری نیست و مدعی نیابت خاصه ی حضرت حجت الله علیه السلام را محض ادعا، مبطل است و این بنده را چنین ادعایی نبوده و نه ادعای دیگر. مستدعی از الطاف حضرت شاهنشاهی و آن حضرت چنان است که این دعاگو را به الطاف و عنایت سلطانی و رأفت و رحمت خود سر افراز فرمایند. والسلام. »
صورت جوابی که مجتهدین تبریز در صدر ورقه نوشته اند:
«سید علی محمد شیرازی، شما در بزم همایون و محفل میمون در حضور نواب اشرف والا، ولیعهد دولت بی زوال، ایده الله و سدده و نصره و حضور جمعی از علمای اعلام اقرار به مطالب چندی گردید که هر یک جداگانه باعث ارتداد شماست و موجب قتل ... و چیزی که موجب تأخیر قتل شما شده است شبهه ی خبط دماغ است...»
گلپایگانی در پاورقی صفحه 205 راجع به سند رسمی توبه نامه باب چنین می نویسد:
«اصل این دو مکتوب و بعضی مکاتیب رسمی اُخری را که مندرج می گردد پس از خلع محمد علی شاه که مخازن دولتی به تصرف ملتیان در آمد، یکی از محبین تاریخ، عکس برداشته و منتشر ساخته است.»
ادامه مطلبطبق آیات قرآن و روایات رسیده از پیامبر و امامان علیهم السلام، از قطعی ترین اعتقادات اسلامی آن است که پیامبر اکرم حضرت محمد بن عبد الله صلی الله علیه و آله آخرین پیامبر الهی است که دین اسلام را برای بشر به ارمغان آورده و تا روز قیامت دین دیگری از سوی خداوند متعال نخواهد آمد.
لذا هرکس پس از رحلت آن بزرگوار ادعای پیامبری می کند، باید به این پرسش پاسخ دهد که چگونه ممکن است پیامبر اسلام ،آخرین فرستاده ی الهی باشد و پس از ایشان فرد مدعی نیز از سوی خداوند به چنین ماموریتی گماشته شود.
ادامه مطلبمیرزا حسین علی در نخستین روز ماه محرم سال 1233 در تهران به دنیا آمد. پدرش میرزا عباس نوری معروف به میرزا بزرگ، از منشیان و مستوفیان زمان محمد شاه قاجار به شمار می رفت.
میرزا حسین علی در سنین کودکی نزد پدر و بستگان و معلمین خصوصی، به فرا گرفتن علوم و فنون مقدماتی پرداخت و به همین دلیل از رفتن به مدرسه بی نیاز بود.
میرزا حسین علی همچون علی محمد باب، خود را امّی خواند و داعیه درس ناخواندگی سر داد.
در روز اول محرم سال 1235 هجری در شهر شیراز زنی به نام فاطمه بیگم و میرزا محمد رضا بزاز پسری با نام علی محمد به دنیا آوردند که به میرزا علی محمد شیرازی معروف گردید که بهائیان معتقدند وی در سال 1260 ه.ق دعوی قائمیتش را به یکی از شیخیان به نام ملا حسین بشرویی اعلام کرده است.
این در حالی است که نام پدر قائم موعود اسلام لزوما باید حسن و نام مادر ایشان نرجس خاتون باشد ؛ وی نواده دهم پیامبر اسلام و امام دوازدهم شیعیان است و مهمتر آنکه میرزا علی محمد شیرازی درشب پنجم جمادی الاولی سال 1260قمری ادعای بابیت و رابط بین مردم وامام زمان کرده است نه ادعای قائمیت که خود میرزا این گفته ها را در کتابی که به همین مناسبت برای ملا حسین نوشته است بیان کرده است که جای شک و شبهه ای باقی نماند.
ادامه مطلباو برادر کوچکتر و ناتنی میرزا حسینعلی بهاء می باشد و در اوایل سن بلوغ به باب گروید.
در میان آثار باب شواهدی مبنی بر وصایت صبح ازل وجود دارد. به طور مثال در آغاز کتاب قسمتی از الواح، عین دست خط سید باب به میرزا یحیی گراور شده است که در آن می گوید:
« هذا کتاب من علی قبل نبیل ... الی من یعدل اسمه الوحید ... ان یا اسم الوحید فاحفظ ما نزل فی البیان و امر به فانک لصراط حق عظیم»
پس از مرگ باب، طبق وصیتش صبح ازل جانشین او گشت. و همه بابیان از جمله برادرش میرزا حسینعلی بهاء جانشینی وی را پذیرفتند. و از او پیروی نمودند و تا مدتی هم وضع به همین منوال بود. در این مدت، میرزا حسینعلی با طرح این مسئله که می خواهد جان میرزا یحیی را حفظ کند و اگر ارتباط او با مردم زیاد شود و در انظار عمومی جلوه گر شود، کم کم از اهمیت او کاسته می شود. پیشنهاد کرد که یحیی در پشت پرده غیبت بماند و حسین علی رابط میان او و خلق گردد و فقط بعضی از خواص بتوانند او را ببینند.
بدین ترتیب صبح ازل که جوانی بزدل و ناپخته و تنبل بود، برادرش میرزا حسین علی را به عنوان پیشکار خود تعیین نمود و خویشتن به طور ناشناس به گردش و سفر در اطراف و اکناف می پرداخت و بر خود نام (حضرت محبوب، غائب مستور) گذارد تا از خطر تعرض حکومت مصون بماند.
میرزا حسینعلی کم کم از غیبت و عدم حضور میرزا یحیی استفاده نمود و او را بر کنار زد. و خودش ادعای نبوت و آوردن شریعت جدید کرد و گفت آن من یظهره الله که علی محمد باب، مکررا از او سخن گفته، من هستم.
در اثر در گیری ای که بین میرزا یحیی و میرزا حسینعلی و طرفداران آنها رخ داد، آشوب بزرگی به پا خاست. به همین علت دولت عثمانی ابتدا آنها را از عراق(بغداد) به ترکیه(استانبول و ادرنه) تبعید کرد. و چون باز هم با یکدیگر سر ناسازگاری داشتند، به ناچار میرزا یحیی را به جزیره قبرس و میرزا حسینعلی را به عکا (فلسطین) تبعید نمود.
و میرزا یحیی چند سال بعد در همان جزیره قبرس از دنیا رفت.
لازم به ذکر است که بعد از اختلاف آن دو بابیها به دو دسته: ازلیه(طرفداران یحیی) و بهائیه (طرفداران حسینعلی) تقسیم شدند.
ادامه مطلبجناب سید باب در کتاب صحيفهی عدليه صفحهی 26 و 27: می نویسد : « ثالث معرفت ابواب است و در اين مقام فرض است بر مکلف اقرار به وصايت اميرالمؤمنين عليه السلام نمايد ... رابع معرفت امامت است و در اين مقام بر کل موجودات فرض است معرفت دوازده نفس مقدس که قائم مقام ولايت مطلقه بوده باشند ... الحسن بن علي والحسين بن علي و علي بن الحسين و محمد بن علي و جعفربن محمد و موسي بن جعفر و علي بن موسي و محمد بن علي و علي بن محمد والحسن بن علي و الحجة القائم محمد بن الحسن صاحب الزمان والفاطمة الصديقة صلوات الله عليهم اجمعين و اين شموس عظمت و نجوم عزّت در هر شأن، قائم مقام رسول الله صلي الله عليه و آله بودهاند»
همچنین در صفحهی 38 همين کتاب چنين آمده: «دعايي که در باب خامس ذکر مي شود جامع جميع مراتب اعتقاد است که عبد بعد از قرائت آن عمل به اصول دين خود نموده و کافي است اين دعا کل را در مقام اعتقاد»
و چون به باب خامس رجوع کنيم در صفحهی 40 اين گونه مي يابيم:
«و أشهد لأوصياء محمد، بعده علي، ثم بعد علي الحسن، ثم بعد الحسن الحسين، ثم بعد الحسين علي، ثم بعد علي محمد، ثم بعد محمد جعفر، ثم بعد جعفر موسي، ثم بعد موسي علي، ثم بعد علي محمد، ثم بعد محمد علي، ثم بعد علي الحسن، ثم بعد الحسن صاحب العصر حجتک و بقيتک ... و أشهد أن قائمهم صلواتک عليه حجتک إمامي الحق» (و شهادت مي دهم دربارهی اوصياء حضرت محمد که بعد از ايشان علي بود و بعد از علي حسن و ... و بعد از علي حسن و بعد از حس حضرت صاحب العصر حجت و يادگار تو ... و شهادت مي دهم که قائم ايشان حجت تو و پيشواي بر حق من است.)
ادامه مطلبجناب عباس افندي در تفسير عبارتي از باب 12 مکاشفات يوحنّا که می نویسد : زني که آفتاب را در بر دارد و ماه زير پاي هايش و بر سرش تاجي از دوازده ستارهاست و آبستن بوده ... پس نرينهای را زاييد بر مي آيد که مقصود از زن آبستن در آن جا شريعت مقدسهی اسلام است و آفتاب و ماه کنايه از دو دولت ايران و عثماني هستند و دوازده ستاره 12 امام مسلمين مي باشند و پسر زاييده شده از آن زن، جناب باب است و اينک عين عبارات ايشان:
الف: کتاب مفاوضات صفحهی 53 و 54: « اين دوازده ستاره عبارت از دوازده ائمهاست که مروج شريعت محمديه بودند و مربيان ملت که مانند ستاره در افق هدايت مي درخشيدند ... و مقصود از اين ولد، حضرت اعلي و نقطهی اولي است »
ب: کتاب مکاتيب جلد سوم صفحهی 406: « دوازده اکليل دوازده امام اند که مانند حواريين تأييد دين الله نمودند و ولد مولود جمال معبود است »
پس به نظر جناب عبد البهاء ، امامان اسلام دوازده نفرند که ترويج و تبيين و تأييد شريعت اسلاميه را ( مانند حواريين در دورهی مسيح ) مي نمودند اما نقطهی اولي جزء آن ستارگان تاج گون نمي باشد بلکه ولد مولودِ آن زن آبستن ( شريعت الله ) به شمار مي آيد و بر خلاف ائمهی اسلام که مؤيد و مروج ديانت بودند، او پيامبري مستقل و ناسخ اسلام است.
این در حالی است که خود جناب باب در ابلاغیه ای معروف به الف که در کتاب اسرار الأثار خصوصی صفحات 179 تا 182 آورده شده است می نویسد :
« ولا اَعتَقد فی شَأنٍ الّا بِما نَزَّلَت فی القرآنِ علی حبیبِک محمد رسولِ اللهِ و خاتَم النَّبیین... واَشهد اَنَّ حلالَه حلالٌ الی یومِ القیامۀِ ولَم ینسخ شَریعتُه ولَم یبدل منهاجه و من زاد حرفاً اَو نَقَص شَیئاً من شَریعته فَیخرُج فی الحین من طاعتک و اَنَّ الوحی بِمثلِ ما نُزِّلَ علَیه قَد نقَطع من بعده من عندك واَنَّ کتابه مهیمنٌ علی کُلُّ الکُتُبِ... »
و در هیچ شأنی جز به آنچه بر حبیب تو محمد فرستاده ي خدا و پایان پیامبران در قرآن نازل شده اعتقاد ندارم ...و شهادت می دهم که حلال او تا روز رستاخیز حلال خواهد بود و شریعتش نسخ نخواهد شد و روش و سنت او تبدیل نخواهد گشت و کسی که حرفی بر شرع او بیفزاید یا چیزي از آن بکاهد، بلافاصله از اطاعت تو بیرون خواهد رفت و همانا وحی الهی همانند آن چه که به او نازل می شد، پس از او منقطع گردید و به درستی که کتاب او بر همه ي کتب آسمانی مهیمن است...
ادامه مطلب